این هم یه سخن حکیمانه
هیچ چیز آنقدرها عجیب نیست که پیش نیاید
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 17:29 توسط مسافر کوچولو |
هه ! هه!
مسير يك دوست بي ثبات با وزش باد تغيير مي كند
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 11:45 توسط مسافر کوچولو |
عشق آبی من

گاه آنچه را به دست می آوریم در حقیقت از دست می دهیم
احساس نیازمند رهایی است
نه تصاحب و تملک!


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 16:53 توسط مسافر کوچولو |
عشق
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 19:37 توسط مسافر کوچولو |
دوست...
دل سراپرده محبت اوست دیده آیینه دار طلعت اوست
من که سر درنیاورم به دو کون گردنم زیر بار منت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار فکر هر کس به قدر همت اوست
گر من آلوده دامنم چه عجب همه عالم گواه عصمت اوست
من که باشم در آن حرم که صبا پرده دار حریم حرمت اوست
بی خیالش مباد منظر چشم زان که این گوشه جای خلوت اوست
هر گل نو که شد چمن آرای ز اثر رنگ و بوی صحبت اوست
دور مجنون گذشت و نوبت ماست هر کسی پنج روز نوبت اوست
ملکت عاشقی و گنج طرب هر چه دارم ز یمن همت اوست
من و دل گر فدا شدیم چه باک غرض اندر میان سلامت اوست
فقر ظاهر مبین که حافظ را سینه گنجینه محبت اوست
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 20:20 توسط مسافر کوچولو |
صد بار به سنگ کینه بستند مرا
از خویش غریبانه گسستند مرا
گویند که بی ریا باید زیست
آیینه شدم باز شکستند مرا
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 16:54 توسط مسافر کوچولو |
همه هستی ام...
از بیشمار آدم هایی 
که توی صف می ایستند
توی صف می نشینند
و توی صف خوابشان می برد
تنها مادرم را دوست دارم
که شعار نمی دهد
و درد مفاصل اش از محافظه کاری نیست
او تنها بقای خانواده برایش مهم است
و سازش کاری اش هیچ ربطی به شعور جمعی ندارد
از بیشمار آدمها ...
از بیشمار ...
تنها مادرم را
که در جدال اصالت و عصیان
هنوز روستایی فکر می کند
روستایی تولید مثل می کند 
و روستایی اگر نانی داشته باشد
با حرکات منقطع دستمال اش رقص...
از بیشمار آدم ها
تنها مادرم را
که صف های بی حیا - خوش بانک ها هنوز نتوانسته اند
تخیل اش را از صبوری تهی کنند
هنوز مادرم را
که بی محابا یک زن است و
بی مزایا خانه دار
../
حسابش پاک است.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:39 توسط مسافر کوچولو |

چرا وقتی که آدم تنها می شه
غم و غصه اش قد یک دنیا می شه
می ره یه گوشه ی پنهون می شینه
اونجا رو مثل یه زندون می بینه
غم تنهایی اسیرت می کنه
تا بخوای بجومبی پیرت می کنه
وقتی که تنها می شم اشک تو چشمام پر می زنه
غم می یاد یواش یواش خونه دل رو می زنه
یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب لبات
تو جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار
غم تنهایی اسیرت می کنه
تا بخوای بجومبی پیرت می کنه 
می گن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه
اون بالا باز داره زاغه ابرا رو چوب می زنه
اشک ابرا زیاده ولی دریا نمی شه
غم تنهایی اسیرت می کنه
تا بخوای بجومبی پیرت می کنه

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 17:52 توسط مسافر کوچولو |





هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
وسعت تنهایی ام را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
گریه ی پنهانی ام را حس نکرد
آن که با آغاز من مأنوس بود
لحظه ي پاياني ام را حس مكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 16:25 توسط مسافر کوچولو |
در آغوش تنهايي


در آغوش تنهايي ،
واژه ي سفر را با قاب تنهايي به ديوار اتاق خاطراتم ميخكوب مي كنم.
زندگي ام بوي غربت و بي قراري گرفته است.
حالا ديگر كوچ كردن تبلور زندگي ست.
رفاقت ها پوچ و توخالي ست.
سرزمين خاطره خشك و يخ زده و فرسوده شده است.
لبخند ها چقدر سرد و بي روح است.
تحمل نگاه بي رمق دوستان چقدر زجر آور شده است.
بايد رفت.
بايد به اندازه ي همه تنهايي را در اغوش كشيد.
بايد خود را ساخت.
براي تولدي ديگر.
زندگي ديگر.


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 9:33 توسط مسافر کوچولو |