همه هستی ام...
از بیشمار آدم هایی 
که توی صف می ایستند
توی صف می نشینند
و توی صف خوابشان می برد
تنها مادرم را دوست دارم
که شعار نمی دهد
و درد مفاصل اش از محافظه کاری نیست
او تنها بقای خانواده برایش مهم است
و سازش کاری اش هیچ ربطی به شعور جمعی ندارد
از بیشمار آدمها ...
از بیشمار ...
تنها مادرم را
که در جدال اصالت و عصیان
هنوز روستایی فکر می کند
روستایی تولید مثل می کند 
و روستایی اگر نانی داشته باشد
با حرکات منقطع دستمال اش رقص...
از بیشمار آدم ها
تنها مادرم را
که صف های بی حیا - خوش بانک ها هنوز نتوانسته اند
تخیل اش را از صبوری تهی کنند
هنوز مادرم را
که بی محابا یک زن است و
بی مزایا خانه دار
../
حسابش پاک است.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:39 توسط مسافر کوچولو |